تبليغاتX
کودکانه
میخوام برگردم به کودکی

بیست تا دوستت دارم
 من
 ریاضی را در کلاس آقای رجبی
 یاد گرفته ام
 او از بیست به ما بیشتر یاد نداد
 تا
 همیشه بیست بگیریم
و این تقصیر من نیست
 که بیشتر دوستت ندارم



 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:50  توسط ابینا  | 

برگی از درخت افتاد و زیر پا له شد .....
حال من هستم و تو، کی افتاد و کی له شد........؟!!
برگ ریزون یه روزی تموم میشه ....اما من و تو ....؟
من و تو خیلی وقته که تموم شدیم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 9:36  توسط ابینا  | 

هوا ابری است ...شاید باران ببارد
بوی خوش باران ذره ای از بوی مهربانی توست و زلالی قطراتش یادآور صداقت کلام توست ...
باران را دوست دارم چراکه تو را نیاز دارم....
هوا ابری است .....چرا باران نمیبارد!!!!!!!
چه سکوتی اینجاست...............

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 20:2  توسط ابینا  | 

می نویسم برای شروع به نام رب

 

شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 مي كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

                                                                                                    ( عکس ندارد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:3  توسط ابینا  |